تبلیغات
آموزگار آمرزگار

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

سه شنبه 24 خرداد 1390-08:01 ب.ظ



هیچ کس اشکی برای ما نریخت            
                                        هرکه با ما بود ، از ما می گریخت

چند روزیست حالم دیدنی است             
                                 حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم                   
                                      گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت                    
                              یک غزل آمد که حالم را گرفت

گفت ، ما زیاران چشم یاری داشتیم               
                                  خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 خرداد 1390 08:03 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:59 ب.ظ



شاید اگر ننویسم بهتر باشد . اما اونقدر دلم پر هست و اونقدر هر روز اذیت شدم که نتونستم ساکت بمونم .

اون روزی که بهمون گفتند چون حکمتون خورده آموزگاری ، باید برگردید تو مقطع ابتدایی . اما هیچ کس ازمون نپرسید و نخواست بدونه که آیا اصلا تو اون مقطع کار کردیم یانه ؟ اصلا آیا مدرکمون آموزش ابتدایی است ؟

فقط به این دلیل که یک سری نیروهای شرکتی اومدن و کار درست انجام ندادند ، ما رو از سر کلاس و درس کشیدند بیرون .
تخصصمون رو ندید گرفتند . همون کسانی که وقتی سال های قبل میخواستند برامون ابلاغ بزنند می گفتند
باید مدرکتون مرتبط باشد . حداقل 50+1
اما چی شد که به ناگهان فراموش کردند ما مدرکی مرتبط نداریم . اما اون کسانی که مدرکشون مرتبط است ، صرف اینکه تو حکمشون کلمه دبیری قید شده باید در مقاطع راهنمایی و متوسطه و در رشته ای غیر از آموزش ابتدایی که درسش رو خوندند کار کنند .

جناب وزیر ! یک سال گذشت . سالی همراه با استرس . نگرانی .

انگیزه از دست رفته یک دبیر رو چه کسی بهش برمی گردونه ؟ آیا موقع طرح این مسئله فکر کردید که

نیرویی که باید به مدرسه ابتدایی بره ، با دانش آموز ابتدایی سروکار داره ؟ دانش آموزی که هر روز دست در دست پدر یا مادر وارد مدرسه میشه؟

آیا فکر کردید دبیری که با دانش آموزان مقطع راهنمایی یا متوسطه کارکرده و با روحیه اون ها کاملا آشناست حالا با رفتن بر سر کلاس ابتدایی چطوری میتونه این ارتباط رو برقرار کنه ؟

نگفتید دبیری رو که داریم به زور و تهدید فرستادنش به دیوان تخلفات اداری و قطع حقوقش بر سر کلاس های ابتدایی می فرستیم ممکن است تو یک لحظه ای که توانش رو از دست میده ولو یک داد کوچیک سر بچه ای که زیر دستش هست بکشه ؟

درست است که معلمی شغل انبیا است و معلم باید نبی رو الگوی خودش قرار بده . اما مسلما یک انسان است و در مقایسه با نبی بر نمیاد .  جون نبی مراحل کمال رو طی کرده ولی من نوعی هم همون مراحل روطی کردم؟

خیلی که وجدان داشته باشیم سعی می کنیم درس دادن هامون رو با جدیت دنبال کنیم . در واقع شب بخونیم و صبح روز بعد پسش بدیم تا چند سال که مثل الآنمون تو کارمون و تدریسمون خبره بشیم .

شما موشکافانه نگاه نکردید (یا شاید هم دقیق نگاه کردید و مانفهمیدیم ) هر چند که صحبت های شما در روزنامه ها به خصوص منبع خبری فارس نیوز خلاف حرف های آقای یازرلو بود .

شما خواسته بودید که افرادی که :
1- اصلا در ابتدایی نبودند
2- 10سال از خروجشون از مقطع ابتدایی گذشته است
3- مدرکشون مدرک مرتبط نیست رو اذیت نکنند و اینها در جای خودشون بمانند . اما آیا عمل شد؟

شما یا هرکسی که این طرح رو پیشنهاد داد و به زور تهدید و... خواست اجرایی بشه ، متاسفانه هیچ توجهی به انگیزه معلمتون نکردید . انگیزه رو در اون ها کشتید . کاری کردید که معلم یک آدم آهنی باشد حداقل برای این سال تحصیلی که گذشت .

دورادور می شنیدم که معلمان فراخوان شده در مدرسه اشک می ریختند که نمیتوانند با بچه ابتدایی ارتباط برقرار کنند . نه که نخواهند . نه . چون معلم وجودش رو برای بچه ها میذاره . نمیتونستند . اون ها با بچه هایی کار کرده بودند که در دوره نوجوانی قرار داشتند . بچه هایی که با کلمات بزرگترها با اون ها حرف می زدند و حالا می بایست الگوی گفتاری خود رو تغییر بدهند و این اگر با میل و رضایت همراه بود شاید خیلی زود به نتیجه می نشست . ولی وقتی حرف زور روش میاد دیگر نمیشه براش مرزی قرار داد .

این وبلاگ رو فقط برای این درستش کردم که خاطرات اون روزهایی رو که از کلاس درسم بیرونم کشیدند رو بنویسم . شاید شنیدنش خالی از لطف نباشد .




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:07 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:57 ب.ظ



تموم تابستون کارم شد اداره رفتن و کاس کامپیوتر و مکالمه عربی . آخر تابستون بود که دیدم هیچی از اون

نفهمیدم . هفته آخر رفتم اداره . گفته بودند : افرادی که حکمشون آموزگاری است اما پستشون دبیری  ، باید

بروند ابتدایی . حتی اگر یک روز هم اون جا کار نکرده باشند . جالب بود برام . به قول خودشون ابتدایی

 یک مرحله خاص بود . اما چرا از نیروی غیر متخصص می خواستند استفاده کنند رو نمی فهمیدم . خلاصه
که هفته آخر وقتی دیدم فایده نداره ،خودم رو آماده کردم که برم ابلاغم رو بگیرم . اما دبیر ادبیاتمون که ایشون هم وضعیتی مشابه من داشت مانعم شد و از من رفتن واز ایشون نرفتن که مدیر مدرسه از راه رسید و بهم گفت که خانواده شهدا رو از طرح خارج کردند .

با خوشحالی تموم نزد مسئول مقطع رفتم و دوباره از ایشون هم سوال کردم که تایید کردند و من هم سرخوش به منزل برگشتم .
تا روز دهم مهر در مدرسه سال قبل خودم که راهنمایی بود تدریس می کردم . با توجه به هوشمند شدن مدرسه ، لب تابی هم تهیه کردم و سی دی های آموزشی . مثلا میخواستم در کنار تدریسم از اون وسایل هم استفاده کنم ولی روز دهم مهر از اداره زنگ زدند  که باید بیایی و بری ابتدایی .

تا سازمان و وزارت خانه هم رفتم . حرف خودشون رو بهشون گفتم . اما انگاری که هیچ کس ما رو نمیدید و نمیشنید .

دوسه روزی رو به اداره رفتم . اما مثل اینکه خواست ، خواست من نبود . تو دلم ناراحتی موج می زد . کاری رو که با چشم های بسته انجام می دادم باید میذاشتم کنار و می رفتم از صفر شروع می کردم .
کاری رو که سال ها براش زحمت کشیده بودم تا تجربه کافی رو درش پیدا کنم .
 
دوتا وبلاگ براش تهیه کرده بودم . اما خوب ! یک وقت ها دیگر روزگار باهات خوب تا نمیکنه یا شایدم میکنه اما به نظر ما بد میاد .

از مقطع ابتدایی پرسیده بودم که کجا می خواهند بفرستندم . برای همین روز دوشنبه که تعطیل بود یک سر رفتم تا جای مدرسه رو پیدا کنم . آدرسی رو که بهم داده بودند اشتباه بود و خدا رحم کرد .

چون اگر همون آدرس بود نمیدونستم چکار باید بکنم . والبته بعد پیدا کردنش دیدم با یک اتوبوس سوار شدن مشکل حل میشه .

اما خدایا ! میتونستم برم و مشغول شم یانه ؟ باید تا فردا صبر کنم و ببینم چه اتفاقی میفته ؟






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:08 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:53 ب.ظ



امروز رفتم اداره و اون جابود که فهمیدم مدرسه ای رو که بهم معرفی کرده بودند نیروهاش رو تامین کرده اند . در و اقع همه مدارس ابتدایی منطقه معلم دارند . اما چون حکم ما خورده آموزگاری می بایست برگردیم و به قول خودشون بریم تو مدارس به شکل نیروی مازاد بنشینیم . تا سال بعد آقایون با کمبود نیرو مواجه نشوند و فکرشون واقعا فکر بکری است .  دبیر متخصص تو یک رشته درسی رو میارن  و مینشونند اونجا و اجازه نمیدهند بره سر کلاسش تا سال بعد مبادا با کمبود نیرو مواجه بشوند .
به هرحال تا ظهر موندیم و برگشتیم . بعد از اینکه از اداره اومدم هم از مقطع ابتدایی و هم راهنمایی گروه ها تماس گرفتند .
ابتدایی گفت : مدرسه پسرونه سر کوچه مون برم و قرآن درس بدم برای سه روز و دوروز دیگه هم یک مدرسه خوب بهم معرفی میکنه . منت میذاشت سرم . گروه راهنمایی هم می گفت با توجه به اینکه شما 4 سال سرگروه درس بودی بیا و امسال هم سرگروه باش .
گفتم باشد . شما کارم رو درست کنید . منم میام و سرگروه میشم . گفت : مدرکت  کارشناسی ارشد نیست ؟ گفتم نه . کارشناسی است . معلوم شد که اگر ارشد رو داشتم میتونستم بمونم .
به هر حال جواب ابتدایی رو موکول کردم به روز 5شنبه . تا اون موقع خدا بزرگ است . از این ستون به اون ستون فرج است . فقط میدونم که نمیتونم با بچه های ابتدایی با این زوری که دارند میگند کنار بیام و تا جایی که بتونم صبر میکنم . تا بعدها اگر مشکلی پیش اومد پیش وجدان خودم شرمنده نباشم . به هر حال من مقاومتم رو به خاطر عدم تخصصم در ابتدایی برای نرفتن به این دوره انجام دادم و از این به بعد اگر مشکلی بود از طرف من نیست . از جانب اونهایی است که نسنجیده و عجولانه تصمیم گرفتند .

 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:08 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:50 ب.ظ



وامروز 5شنبه است . دوباره اداره و همون بند وبساط . تو اتاق ابتدایی نشسته بودم که پسر بچه ای همراه پدرو مادرش اومدن داخل اتاق . پدرش میگفت که اون بدون مادرش نمیره سرکلاس . کلاس اولی بود ومدرسه ه موافقت کرده بودند که مادرش بیاد و پشت درکلاس بنشینه . مسئول مقطع گفت : ما به مدرسه میگیم که همکاری لازم رو با شما داشته باشد تا آخر مهر فقط . اما پدرمیگفت : نمیشه اون رو ببرم خونه و آخرسال یک معلم براش بگیرم و بیادامتحان بده .
مسئول گفت : نه . این بزرگترین ضربه است چون کلاس های بعدهم این بچه دچار مشکل میشه . تو بین حرف های اون دونفر من سعی میکردم با بچه ارتباط برقرار کنم و بالاخره بعد از گفتن 3-4تا اسم خود بچه گفت : اسمش سید ..... سید.... سید است . متوجه نشدم و پرسیدم : سعید ؟
گفت : سید عباس حسینی . اما فقط همین و بعد هرچی می خواست بگه ،با آوردن انگشت هاش و به شکل دو یا سه آوردن می گفت که البته من چیزی متوجه نمیشدم . اما اون مسئله ای که توجهم رو جلب کرد این بود که لحظه آخر بچه انگشت اشاره اش رو روی صورت کنار چشمش گذاشت و گفت : اینها نمیدونند نقشه من چیه؟
خشکم زده بود . باورم نمیشد. یعنی بچه ها اونقدر قدرت دارند که همه رو بازی بدهند ؟
راستش وقتی اون بچه رو دیدم با خودم گفتم : همین حالا ابلاغ ابتدایی رو میگیرم و میرم پایه اول برا تدریس ( هرچند که هیچ مهارتی نداشتم ) . اما جمله آخری بچه پشیمونم کرد .

من با بچه های ابتدایی آشنا نبودم واگر به همچین موردی برمیخوردم ، چه رفتاری می بایست از خودم بروز می دادم ؟
ولی مسئول مقطع معتقد بود که تو همون چند دقیقه من به خوبی تونسته ام ارتباط برقرار کنم . و گفت: پایه اول سخت است . پایه دوم رو برات می نویسم . با همسرم تماس گرفتم . اما ایشون گفتند : تا حالا صبر کردی ، بذار شنبه بشه . بعد. و من باز هم جواب رو به روز شنبه موکول کردم .
میدونم همه اینها را هایی است که باید برم . خدا خودش جواب آخر رو میدونه . ابتدایی یا راهنمایی ؟ و باز هم میدونه که در طی مسیر از چه راه هایی باید عبور کنم . دیگر آن چیزی که برام مهم شده ، این است که در مقابل زور و ظلم آن ها بایستم . الآن حتی اگر مدرسه راهنمایی هم که تا دهم مهر توش بودم ، یک دبیر دیگر به جام فرستادند .
شاید اگر با نرمش و مدارا و گذاردن جلسات پی در پی اون هم در نیرماه ازمون میخواستند که به جهت همکاری این مورد رو قبول کنیم ، حاضر میشدیم که کار را متقبل بشیم . اونجوری تو کلاس ضمن خدمت هم شرکت می کردیم ( هرچند که ما به اندازه کافی کلاس های ضمن خدمت رفته ایم و حالا زمانش هست که از تجربه ها بهره بگیریم ) و میشدیم جزء نیروهای کارآمد ابتدایی . اما الآن 15 مهر است . خلاصه که موندم تو مغز آدمی که این پیشنهاد رو مطرح کرد و برا خودش آئین نامه کرد .
تا شنبه . برم و ببینم این راه و این بند به کجا میرسه ؟



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:09 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:40 ب.ظ



امروز هم شنبه بود . صبح نامه ای رو که برای معاونت فرهنگی بنیاد شهید نوشته بودم رو برداشتم و به همراه سایر مدارک رفتم به محل مربوطه . ساعت 7:45دقیقه اون جا بودم ولی گفتند دکتر ... ساعت 9صبح میاد و روپله های بیرون نشستم و بعد درساعت معین رفتم به اتاق آقای ... و نامه ام رو نشون دادم . یک مدرک دیگر هم ازم خواست . اون رو هم دادم و بعد گفتند : احتمالش خیلی کم است ولی پیگیر میشیم و با شما تماس میگیریم (که البته اصلا تماس نگرفتند ) . اومدم بیرون . تو خیابون ولی عصر شروع کردم به پیاده روی . میخواستم یک سری هم برم اداره منطقه . اما ..
بعد از رفتن به منزل با دفتر مشاور آقای لاریجانی تماس گرفتم و ایشون راهی رو پیشنهاد کردند که ما یک هفته قبل رفته بودیم . درضمن باخبر شدم که 3نفر دیگر از همکاران ابلاغ خودشون رو برا ابتدایی گرفته اند . اما.. به چه قیمتی ؟ به چه قیمتی برم سر کلاسی بایستم که هیچ شناختی از طبیعت و سرشت بچه هاش ندارم .
نمیدونم . من نمیتونم با بچه های مردم بازی کنم ؟ نمیتونم جایی باشم که تخصصی در اون ندارم . جناب وزیر ، آقای یازرلو !
آیا زمانی که مدرکمون رو ارتقاء دادیم نمی بایست حکم ما تغییر می کرد ؟
چگونه است که در بعضی از مناطق این سیستم اعمال شده و در بعضی دیگر نه ؟
شأن معلم در نظر شما کجاست ؟ آن جایی که من بدون تخصص بر سر کلاس حاضر شوم و مورد تمسخر آنان و توبیخ مدیر مدرسه و اولیای دانش آموزان قرار بگیرم ؟
آیا این از شایسته سالاری است که امثال چون منی که سال ها در رشته تدریس خود گچ خورده ایم ، اکنون به مقطعی برویم که هیچ شناختی از آن نداریم ؟
اگر من ِ دبیربدون انگیزه و میل شخصی خود به مقطع ابتدایی بروم ، کدام انگیزه و عشق را میتوانم در وجود کودکان شکوفا نمایم ؟
با این روحیه آمیخته به ظلم ، آیا منِ دبیر میتوانم در کلاس ابتدایی مثمر ثمر باشم ؟
چه کسی مسئول روح و روان تخریب شده ما می باشد ؟
و در تعجبم از وزیری که صحبت از شأن معلم خود میکند و برای ارتقای آن به قول خودشان می کوشند . ولی نمیدانند که شأن را چگونه باید تعریف کرد .
شأن من در پول نیست . در احترامی است که از طرف اولیا به خاطر ارتباطم با دانش آموزان و تخصص درسیم می بینم .




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:09 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:30 ب.ظ



این روزها دیگر از نوشتن هم موندم . اعتراضاتی که به هیچ جا نمیرسد . ریاست جمهوری که دم از عدالت میزند . اما عدالت رو ...
چهارشنبه 21 مهر با واسطه ای رفتم به دیدن آقای حامدی (قائم مقام اداره کل ) . به ایشون گفتم :
کلاس ششم شما هنوز معلوم نیست که برگزار بشه یا نه . اگر برگزار شد خود به خود شما در دوره راهنمایی با نیروی آماده به کار مواجه میشوید و ما مجبوریم آن موقع به مقطع ابتدایی برویم . پس بگذارید اگر ششم برگزار شد ما را بفرستید سر کلاس ششم . حداقل میدانیم که بچه کلاس ششم همان دانش آموز پایه اول راهنمایی است که ما با روحیاتش کاملا آشنا هستیم . گفتند : پیشنهاد خوبی است اما نمیتوانیم اجرا کنیم .
گفتم : میتوانید به مقام بالاتر از خوذتان ارجاعش دهید تا روی آن بحث شود . گفتم : من
در حال حاضر فقط دارم تهدید و زور از شما میشنوم و همین رو در کلاس های ابتدایی به دانش آموزان یاد میدهم . فرمودند : به لحاظ شرعی مسئول هستید. روز قیامت چه جوابی می دهید ؟
گفتم : همان جوابی رو که شما به من می دهید . میگویم که گفتم نمیتوانم ولی شما اجبارم کردید .
خلاصه هر چه گفتم جوابی غیر منطقی شنیدم و تعریف هایی که از همسرشان تحویلم میدادند . این وسط ، ذی حساب سازمان هم برگشتند و گفتند حقوقتان رو میگیرید و اینطوری می کنید ؟
ای خدا . خودت میدونی که اگر بیشتر از حقوق دریافتیم کار نکرده باشم کمتر از اون هم کار نکرده ام . خدایا ! این ارزش من معلم است؟
این روزها همه خودشون رو کشیدند کنار . از دفتر رهبری و امور بانوان مجلس و ریاست جمهوری و کمیسیون آموزشی مجلس و...
جالب این است که شده یک بام و دوهوا . هر منطقه بنا بر میل شخصی خود رفتار میکند .
میگویند آقای ک.. گفته اند :
اینهایی که ماندند روبرایشان ابلاغ بزنید به عنوان مربی تربیتی ریال یا مشاور راهنمایی . وقتی به منطقه میگوییم که این کار در منطقه .. اجرا شده . میگویند به ما چیزی نگفتند .
میگوییم در بقیه مناطق اینگونه نبوده است . آنهایی را که میخواستند نگهشون داشتند و جوابشون این بود که : اینجا اینطوریه .
جالب اینکه این طرح می بایست در طی 3سال اجرا میشده و ابتدا از فوق دیپلم ها شروع شده و بعد لیسانس های آموزش ابتدایی وبعد نیروی معرفی شده از مقطع راهنمایی و متوسطه و سایر همکاران را در بر می گرفته .
و امروز هم یک پیشنهاد از گروه ابتدایی آموزشی منطقه داشتم که شما معاونت ساعتی بگیر . (این هم نوع جدیدی از معاونت) . ما 12 ساعت شما را برای گروه می بریم چون سابقه کار در گروه را دارید . مدیریت افراد را به شما واگذار می کنیم . اما من جوابی نداشتم . نمیتوانستم . سرگروه آموزشی باید خودش تمام کتاب را از حفظ باشد و علاوه بر آن اطلاعاتی فراتر هم داشته باشد تا در پاسخ به سوالات همکاران نماند و همچنین بتواند سوالات بنیه علمی و تیزهوشان طرح کند . حال ، من که اصلا اطلاعی از این کتاب ها ندارم چگونه این مسئولیت را بپذیرم .
این بار به خودم میگویم : حیف آن 19 سالی را به پای کار کردن گذاشتی . چه شب هایی رو که از خانواده میزدم و پای رایانه تایپ سوال میکردم . جزوه تهیه می کردم .  سی دی آموزشی می دیدم و انتخاب میکردم برای تدریس .
کاش در این 19 سال یک نگاه عاقلانه به حکمم می کردم . به پستم . به حقوقم . تا اکنون به این روز دچار نشوم که کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرم .
و باز میگویم :
خدایا ! متشکرم . از اینکه بدنی سالم دارم . از اینکه بچه هایی خوب دارم . سالم هستند . از زندگی که بهم دادی . از توانایی هایی که بهم دادی . خدایا ! متشکرم .
راستی ! یادم رفت . مسئول کارگزینی اداره کل آقای ص.. گفتند که : هرکس حکم شما را تغییر  دهد خونش ریخته است و تازه فهمیدم که  شاید آموزش و پرورش دارد به کشتارگاه تبدیل میشود و من نمیدانم و
ضمن اینکه یک خبر نوید بخش دیگر هم بهم دادند و آن هم اینکه ، شهر تهران به شکل فرمانداری اداره میشود در حیطه آموزش و پرورش و اگر ما ببینیم در منطقه به فرض 11 نیرو کم داریم میتوانیم به یک نفر مثلا در منطقه 1 بگویییم برود آنجا درس بدهد و ابلاغ آنجا را برایش بزنیم . و این دیگر بالاترین و عالی ترین حد از عدالت است .




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:10 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:26 ب.ظ



بذار ببینم از کجا نیومدم و ننوشتم . این روزها اونقدر خسته ومنگم که اصلا نمیدونم چکار دارم میکنم و چی دارم میگم .
آهان . یکشنبه قبل به همراه خانم ... رفتیم دیوان عدالت اداری و شکایت کردیم . آخر، مصاحبه ای از وزیر را دیدیم که با خبرگزاری فارس نیوز انجام داده بودند و جالب این بود که عنوان کرده بودند:
من خودم وارد طرح شدم و آن را تعدیل کردم و گفتم :
مدیرو معاون وآن هایی که فوق لیسانس رشته های خاص هستند مثل انگلیسی ، بمانند و بعد دوباره تعلیل کردم و گفتم : فقط کسانی بروند که مدرک آنها آموزش ابتدایی است .
بعد خبرنگار پرسیده بودند : اگر کسی چند سال است که در ابتدایی کار نکرده ، چه ؟
و جناب وزیر فرموده بودند که :
بازهم طرح را تعدیل کردم و گفتم که آنهایی که 10-15 سال است که از ابتدایی بیرون آمده اند را هم دیگر برنگردانید .
از این حرف ها و مصاحبه ، خنده ام می گیرد . چون خودم مصداق کامل حرف های وزیر هستم . نه مدرک کارشناسیم ، آموزش ابتدایی است و نه حتی در ابتدایی خدمت کرده ام که بخواهم از آنجا بیرون بیایم و این به 10 یا 15 سال برسد .
فقط می پرسم : جناب وزیر!
این حرف ها ، بخشنامه اش کجاست که اجرا نمیشود ؟
ایا رئیس اداره کل ، روی دست وزیر بلند شده اند ؟ پس از همان بالا باید دید که بر سر تعلیم و تربیت کشور چه آمده ؟ و جایگاه و مقام شامخ معلم در کجاست ؟
آنچه که من فهمیدم ، مقام معلم یعنی سکوت در برابر ظلم . یعنی بدون تخصص و مدرک مرتبط ، بزنند توی سرت و بگویند که باید بروی و همان جا کار کنی و...
به هرحال ، فقط به خدا تکیه کرده ام وبعد به قانون. واگر قانون هم حکم به رفتنم به ابتدایی بدهد حداقل حُسنی که دارد این است که در صورت بلد نبودن و تخصص نداشتن پیش وجدان خودم مسئول نیستم . و مسئول سانی هستند که به زور ، من را وارد این حیطه کردند .
اما روز چهارشنبه هفته قبل ، یک کار دیگر هم انجام دادیم . حدود 18 نفری جمع شدیم و یک نامه  نوشتیم خطاب به آقای ووو توی مجلس. اما نمیدانم چه بگویم .باز هم نشنیدن بود و نشنیدن .
هیچ کس جوابی نمیدهد . همه سکوت کرده اند در برابر فریاد ما . با خبرگزاری فارس تماس گرفتیم و یک چندتایی از همکاران رفتند و مصاحبه کردند . و آنها هم پیگیر هستند تا با وزیر و رئیس اداره کل یعنی همان آقای یازرلو که نمیدانم ... چه بناممشان ،داشته باشند . 
دیگر بریدم و طاقت ندارم . خدایا ! هرچه زودتر تکلیف را مشخص کن . یا اینطرفی یا اون طرفی.
دیگر از دست من و کنترل من خارج است که کجاباشم وکجا نباشم ؟
تا اینجا پیشنهاد معاونت ابتدایی رو هم بهم دادند علاوه بر پیشنهاد کار در گروه آموزشی ابتدایی که قبلا گفتم . مثلا از کارم خبر دارند و می دانند چه آدمی هستم . ولی آیا من با این روحیه خراب میتوانم بروم و دوباره کارها را به این شکل شروع کنم ؟ آیا از این به بعد مثل سابق کار خواهم کرد؟
فعلا تا آخر هفته هم صبر میکنم تا ببینم چه میشود . خدایا ! به تو توکل میکنم . کنارم باش و تنهایم نگذار .
 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 30 خرداد 1390 09:35 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:25 ب.ظ



بازم یادم میفتد که چه بلایی دارند سرم میارن . کلمات شایسته سالاری ف عدالت محوری ، تخصص مرتبط با رشته ، مثل پتک تو سرم کوبیده میشوند . سه چهار روز پیش رفتم دیوان عدالت و خواستم که اگر درخواستم در پرونده مبهم است یک نگاهی بیندازند و بهم بگویند . تا یک دادخواست جدید با استناد به اون بدهم . ولی آقای مسئول شعبه گفتند که :
فعلا رونوشت شما رفته اداره منطقه و اآن هم هیچ کاری نمیتونید بکنید . بذارید جواب اون بیاد و بعد اگر توضیح خواستند ما به شما اطلاع می دهیم .
و بعد ادامه دادند : فکر نمیکنمکه تو این پرونده شما حقی داشته باشید و حکم بر علیه شما صادر میشود .
با ناامیدی بیرون آمدم ولی خدا رو وکیل قرارش دادم .
این چند روزه کتاب قانون استخدامی و مصوبات شورای عالی آموزش وپرورش رو خوندم . مرتب میگه : پست فلان و پست بهمان و جالب اینکه به ما که میرسه کاری به پست نداره . کار به رشته شغلی داره . نمیدونم . واقعا موندم حیران و سرگردان که چکار باید بکنم . با خودم میگم : ولش کن . برو ابلاغ  ابتدایی رو بگیر و به 20 سال خدمت که رسیدی خودت رو بازنشسته کن ولی به محض دیدن سوالات دوستان در وبلاگم راجع به درس ، یادم میاد میاد که چقدر زحمت کشیدم تا به اینجا برسم وحالا.....
راستی ! مادرم قراراست فردا بره کربلا . بهش گفتم : حاجت منو میگیری و برمی گردی . بنده خدا اونم از دست من نمیدونه چکار کنه .




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 09:11 ب.ظ
سه شنبه 24 خرداد 1390-07:02 ب.ظ



تو این ده روزی که مامان رفت وبرگشت اتفاقاتی افتاد  که حتی تو ذهنم هم راه پیدا نمی کرد. مسئول مقطع خانم .... توانست مجوز 4خانم و 9نفر از آقایون رو بگیرد تابا تعهد یکساله (که البته بعدها طبق مصوبات  فهمیدیم که این موضوع شامل حال ما نمی شده است) در مقطع خودمان بمانیم .

و جالب تر اینکه مصوباتی را دیدیم که در تیرماه به تصویب رسیده بود از آن جمله :

اگر مقطع ابتدایی نیاز نداشت موارد زیر استثنا میشوند

همکارانی که با اینکه رشته شغلی آنان آموزگاری است اما اصلا در ابتدایی تدریس نکرده اند .
و با خودم میگویم :

خدا ازتون نگذره که حتی دستورالعمل های خودتون رو هم پیاده نکردید .

خوب گفتم که مجوز موندن مارو گرفتند . و باتوجه به اینکه یکی از مدارس منطقه برام اعلام نیاز کرده بود مدیر مدرسه بهم گفت که :
الان نزدیک به یک ماه و نیم از شروع کلاس ها گذشته . شما امسال در معاونت با ما همکاری کن و سال بعد حکم رو جابه جا کنیم . من اصلا از سال بعد خودم خبر نداشتم . حال اون لحظه ام دیدنی بود .
گفتم : اگر میخواستم معاونت بگیرم که ابتدایی هم پیشنهاد داده بود . دوسال قبل پیشنهاد مدیریت هم داشتم و قبول نکردم . حالا...

مدیر گفت  : با بچه های ابتدایی میتونستی کنار بیایی ؟
با خودم فکر کردمم که نه . من 19 سال با دخترک هایی بودم که تازه به سن بلوغ رسیده بودند و ازشون سوال کردم که چطور به من معاونت رو پیشنهاد میدید در حالی که من قبلا با شما کار نکردم .
البته این رو از خانم معاون اون مدرسه پرسیدم . چون مدیر معتقد بودند که ایشون باید راضی باشند برای کار با معاون جدید . بنده خدا وقتی دید من همینطور اشک میریزم و این سوال رو میپرسم ، عقب نشینی کرد و گفت : اصلا هر چی مدیر بگه . مدیر هم گفتند : برو خونه و فکرهات رو بکن . و بالاخره از روز 16 ابان شدم معاون مدرسه راهنمایی

اما از اونجاییکه خدا میخواست روز 18ابان ازاداره باهام تماس گرفتند که :
معلم .... مدرسه ای که توش تا دهم مهر 89 کار میکردم خورده زمین و نمیتونه بره سر کلاس . چکار میکنی ؟ میمونی برا معاونت یا میایی اون جا ؟
و معلوم بود که من چه جوابی داشتم . من از بودن با دانش آموزان در کلاس درس لذت می بردم . همین که  وارد کلاس میشدم و در رو می بستم همه غم هام فراموشم میشد .

و بالاخره رفتم سر کلاسم . خدا رو شکر میکردم . به  دانش اموزان با عشق نگاه می کردم و از لحظه لحظه با اون ها بودن لذت می بردم .
و حالا بعد از گذشت یک سال تحصیلی دیگر ، اداره دوباره شروع کرده به فراخوانی .
در حالی که آقای یزدی خواه ( ریاست جدید اداره کل استان تهران ) در مصاحبه ای اعلام کرده اند که امسال نیروی حدیدی را فراخوان نمی کنیم .
ضمن اینکه کلاس ششمی هم برگزار نشد که مقطع ابتدایی بخواهد از وجود معلمین دیگر استفاده کند .
و البته که آقای یزدی خواه در ادامه صحبت هایشان فرموده اند که نیروهای زیادی تمایل دارند که در ابتدایی کار کنند . پس چرا این نیروها رو به ابتدایی نمی برند . آنها که با میل و رضایت خود میروند بالطبع کارایی بیشتری هم خواهند داشت تا نیرویی که با تهدید برده میشود .

راستی یادم رفت بگویم ، بعد از برگشتم به کلاس درس خودم یک روز آقای حامدی و آقای م به مدرسه مان آمدند و دقیقا در کلاس من هم حضور پیدا کردند . البته ایشان فراموش کرده بودند که قبلا من پیششان رفته بودم .
شروع کردند به صحبت و گفتند (البته خطاب به دانش آموزان ) : ما ، در پشت درهای اتاق های بسته می نشینیم و برای شما و معلمینتان برنامه ریزی می کنیم تا سطح ارزش معلم و کارایی شما بالاتر رود .
بعد هم از من سوال کردند : شما کارت طلایی گرفته اید ؟ شما کارت سخا گرفته اید ؟
و وقتی جواب منفی من رو شنیدند، رو به دانش آموزان گفتند : بفرمایید . ما برای معلمین تصویب میکنیم تا شان و منزلت آنها بالا رود و اینگونه اجرا می کنند . نمیتوانستم حلو دانش آموزان چیزی بگویم . اما به آقای م گفتم : شأن من اون جایی است که در تخصص خود به کار گرفته شوم . شأن من جایی است که مورد تمسخر اولیا قرار نگیرم . شأن من آن جایی است که نگویید دبیر ریاضی و علوم می فرستیم تا به جای شما در کلاس ابتدایی تدریس کنند .
و بعد هم سوال کردم : چند نفر از نیروهایی که مثل من بودند به ابتدایی برگشتند ؟ و ایشان صادقانه پاسخ دادند که :
از 2500 نیروی فراخوان ، 850نفر برگشتند . ومابقی ماندند و هیچ سرو صدایی هم در نیامد . اما کار ما 14 نفر اینقدر تولید صدا کرد .
آقای م ! از پاسخ صادقانه شما تشکر میکنم . شاید در طول مسیری که رفتم سه نفر صادقانه بهم پاسخ دادند .
والبته این روزها رای دیوان هم یکی یکی داره به دست همکاران میرسه . رایی که از قبل به ما گفتند ، دلتون رو به اون خوش نکنید . چون ...............

واکنون حکمی تغییر نکرده هرچند که چند نفری رو از همین نیروهایی که با ما بودند دیدم حتی با رفتن در کلاس ابتدایی حکمشان در طول سال تحصیلی تغییر کرد .
اگر باید باشد برای همه باشد و اگر نباید باشد برای هیچ کس نباشد . آقای ص به من گفتید که کسی که حکم شما را تغییر دهد حکم خونش است . پس چه شد زمانی که احکام را تغییر می دادید ؟
نمیخواهم بگویم چرا ؟ چون میدانم که آنها هم سختی کشیدند .

به هر حال . در پایان ، جناب وزیر ! آقای یزدی خواه ! خواهش میکنم طرح را مورد باز بینی قرار دهید . تو را به خدا انگیزه معلمی و عشق به تدریس  را در ما نکشید . نگذارید یک معلم افسرده در کلاس درس باشیم .
میدانید که اگر برای آموزش برویم به هر حال بعد از طی یک دوره در آموزش دروس ابتدایی هم مهارت کسب می کنیم همانند همین درسی که الان می دهیم . اما دیگر یک معلم با نشاط و سر زنده نیستیم . معلمی هستیم زخمی و مجروح .




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 خرداد 1390 12:13 ق.ظ